تبلیغات
دنیای من - انتقام آدمک زنده قسمت چهارم

انتقام آدمک زنده قسمت چهارم

سه شنبه 30 شهریور 1395 11:39 ق.ظ

نویسنده : ریون !!!
قسمت چهارم
همون طور که می دونید آدمک ما به داستان اضافه شده و از این قسمت داستان حساس می شه
بکیلیک رو ادامه
«وااااای»درد شدیدی تو سرم پیچید دست هایم را به شقیقه هایم فشار دادم که درد کمتر بشود
پدر با لحن سرزنش آمیز گفت:«مواظب این اسباب بازی باش»
اتن خودش را از من کنار کشید و گفت:«تقصیر من نبود آقای بدبوی این کار رو کرد»
تو دلم گفتم دوباره شروع شد
اتن دهن آدمک را باز و بسته کرد و آدمک با صدای خش خشی بچگانه ای گفت:«من پسر بدی هستم»
مادر برگشت و سریع رفت طرف یخچال:«باید روش یخ بگذاریم وگرنه پیشانی ات باد می کنه»
با عصبانیت به اتن نگاه کردم یعنی واقعا تصادفی بود؟
اتن گفت:«این آقای بدبوی بعضی وقت ها یادش می ره چقدر زورش زیاده»
پدر گفت:«اتن فکر نمی کنی باید معذرت بخواهی»
- آقای بدبوی شرمنده است
از جلو اتن رد شدم و رفتم طرف در و همان طور که پیشانی ام را می مالیدم گفتم:«یخ نمی خواد من می رم خونه مالی»
مادر دنبالم دوید و تو راهرو جلوم را گرفت و یواش گفت:«اتن را با خودت ببر»
- مادر نه خواهش می کنم
مادر هر دو دستش را روی شانه هایم گذاشت و از پشت عینک چشم هایش را برایم تنگ کرد:«بریتنی اون تازه از راه رسیده این قدر بی ادب نباش یادت رفت گفتم از اولش خوب شروع کن»
داد زدم:«هنوز هیچی نشده پیشانی ام را کبود کرده»
اما از قیافه مادر معلوم بود شوخی ندارد آهی کشیدم و گفتم:«خیلی خب خیلی خب»
اتن نزدیک در آشپزخانه ایستاده بود از همان جا صدا زدم:«دلت می خواد با من بیایی خونه مالی»
- چه عالی آقای بدبوی رو هم با خودم می آرم
با خودم فکر کردم از این بهتر نمی شه
با هم رفتیم بیرون غروب خنکی بود و باد می آمد خورشید رفته بود پشت درخت ها و سایه های درازی روی چمن ها می انداخت
خانه مالی سه تا خانه بعد از ما آن طرف خیابان است تا خانه ما راهی نیست اما تو همین فاصله هم اتن مدام دور من می چرخید و سعی می کرد برایم پشت پا بگیرد و مرا بیندازد زمین
- اتن خواهش می کنم اذیت نکن
به جای جواب نخودی خندید خنده قلابی موذیانه ای دارد که کفر همه را در می آورد
به خانه مالی رسیدیم و من زنگ زدم چند ثانیه بعد مالی در را باز کرد شلوار جین رنک و رو رفته و تی شرت زردی پوشیده بود که روی سینه اش با رنگ قرمز نوشته بود: مامبا برتر است
پدر مالی از همه آن جاهای عجیب غریبی که می رود برایش تی شرت می آورد فقط خواهش می کنم از من نپرسید مامبا کجای دنیا است
وقتی چشم مالی به اتن رسید صدای بدی از خودش در آورد
اتن به او گفت:«با آقای بدبوی دست بده» و دست چوبی آدمک را برد جلو:«آقای بدبوی این مالی دوست بریتنی است»
رفتارش قشنگ بود نه؟
مالی به آدمک اخم کرد و گفت:«اتن آدمکت هم مثل خودت زشته»
باریکلا
آدمک گفت:«من پسر بدی هستم»
مالی غرغر کرد:«چه عالی»و تو راهرو جلو افتاد و ما را به طرف اتاقش برد:«پدر همین امروز صبح از یکی از اون سفر های احمقانه اش برگشته از مامبایک جزیره است خیلی سرحاله گمانم اونجا عروسک های عجیبی پیدا کرده»
پرفسور مالوی یک جور هایی معروف است برای موزه کار می کند خودش می گوید تخصصش شناخت فرهنگ ملت هاست به همه جای دنیا سفر می کند و عروسک های زشت با قیافه های شرور اسباب بازی های قدیمی یا حتی باستانی وسایل جادوگری و جمجمه و از این جور چیز ها با خودش می آورد
آقای مالوی بعضی از این چیز های عجیب و غریب را تو اتاق زیر شیروانی شان چیده و اسمش را گذاشته موزه عجایب
خیلی دلش می خواهد آنها را نمایش بدهد اما من و مالی دوست نداریم برویم آن بالا خیلی ترسناک است
ته راهرو پیچیدیم به طرف اتاق مالی و محکم خوردیم به آقای مالوی
آقای مالوی قد بلند و هیکل دار است و شکم بزرگی دارد که همیشه روی شلوارش آویزان است چشم هایش آبی و عمیق است و وقتی با آدم حرف می زند بدون این که پلک بزند یکنفس به آدم خیره می شود
آقای مالوی به من سلام کرد و برگشت رو به اتن:«تو رو قبلا دیدم پسرخاله بریتنی هستی ببینم اون چیه»این را گفت و آقای بدبوی را از روی شانه اتن برداشت بالا نگه داشت و با دقت تماشایش کرد:«جالبه.....جالبه»
بعد سر چوبی آدمک را با دقت زیر و رو کرد انگشتش را روی لب پایینی اش کشید و دستش را برد زیر پیرهن آقای بدبوی و دهنش را باز و بسته کرد
- آدمک جالبیه اتن اتن این آقا از کجا آمده
اتن شانه اش را بالا انداخت:«پدرم پیداش کرده نمی دونم کجا اسمش رو گذاشتم آقای بدبوی چون واقعا پسر بدیه»
آقای مالوی غش غش خندید و گفت:«جالبه»و دستش را روی مو های نقاشی شده آدمک کشید:«نمی دونم چرا این قدر به نظر آشنا می آد اوممم..........می تونم قسم بخورم که قبلا این آدمک را یک جا دیده ام»
بعد آدمک را داد دست اتن و گفت:«من چند تا کتاب در مورد خیمه شب بازی دارم شاید بدت نیاد یکی از من امانت بگیری»
- لازم نیست من جاش حرف بزنم خودش حرف می زنه.
من و مالی به هم نگاه کردیم و هر دو چشم هایمان را چپ کردیم
زیرلبی گفتم:«آره حتما»
آقای مالوی گفت:«بیایید بالا یک چیز جالبی بهتون نشون بدم یک چیزی که تو مامبا خریدم»
مالی گفت:«پدر باشه برای بعد ما نمی خوایم....»
آقای مالوی مالی را کشید طرف پله لبخند موذیانه ای زد و گفت:«بیایید تو اتاق زیر شیروانی پشیمون نمی شید حتما بدتون نمی آد تو صورتی که سمبل شرارت محضه نگاه کنید مگر نه؟»
این داستان ادامه دارد
قسمت بعدی 4 نظر



دیدگاه ها : نظر بده دیگه
آخرین ویرایش: سه شنبه 30 شهریور 1395 12:47 ب.ظ