تبلیغات
دنیای من - انتقام آدمک زنده قسمت سوم

انتقام آدمک زنده قسمت سوم

دوشنبه 29 شهریور 1395 09:45 ق.ظ

نویسنده : ریون !!!
قسمت سوم
اگه همین طوری پیش برین این داستان رو می تونم زود تموم کنم برم سراغ داستان بعدی
حالا لطفا برو ادامه بخون و نظر بده
دویدم به آشپزخانه و دیدم مادر دولا شده و تکه های چینی شکسته را از روی زمین برمی دارد
مرا که دید سرش را تکان داد و گفت:«باورم نمی شه بیخود و بی جهت این بشقاب از دستم افتاد»
مادر من ریزه و لاغر اما خیلی پر انرژی است مو های قهوه ای تیره و کوتاهی دارد و چند تار دور صورتش سفید شده می شود گفت خوشگل است اما حیف که با آن عینک دور سیاه شکل استاد های فلسفه می شود
همیشه عجله دارد و همیشه هم چیز ها را می اندازد و بعد می گوید:«باورم نمی شه بیخود و بی جهت از دستم افتاد»
دولا شدم یک تکه چینی را از زمین برداشتم و گفتم:«شاید به خاطر اتن عصبی هستی من یکی که هستم»
چانه ام را نیشکون گرفت و گفت:«هی....»احتمالا خیال نداشت اذیتم کند اما خیلی محکم نیشکون گرفت نمی فهمم چرا بین تمام آدم های دنیا فقط مرا نیشکون می گیرد
- برخورد خوب یادت که نرفته تمام مدت برخورد خوب به من قول دادی
- قول دادم ولی تو دلم یک نیت دیگه کردم
یعنی برخورد خوب با اتن ممکن است؟
دفعه آخری که اتن آمد خانه ما من و او کتک کاری کردیم
 باورتان می شود؟
بریتنی کوچولو و ساکت دماغ پسرخاله اش را خون بیندازد و اشک او را جلو رفقایش در بیاورد
من این طوری نیستم اما این پسر من را دیوانه می کند
مادر دستش را به جلو شلوار جینش کشید و گفت:«یک فرصتی به اتن بده»او همیشه شلوار های تنگ و مارک دار می پوشد و خیلی هم بهش می آید آن قدر ریزه و لاغر است که لباس های من تقریبا اندازه اش می شوند
مادر ادامه داد:«این بچه خیلی تو زندگی دردسر داشته و حالا هم پدر و مادرش رفتند و خدا می دونه کی برمی گردند بیچاره بچه بدی نیست این کار هایی که می کنه فقط برای اینه که حرص تنهایی اش رو بریزه بیرون»
مادر درست می گفت
صدای به هم کوبیدن در ماشین آمد و بعدش صدای پدر از گاراژ شنیدم
مادر گفت:«رسیدند بریتنی یادت باشه تو باید نقش بزرگ تر رو داشته باشی اگر از اول باهاش خوب شروع کنی همه چیز درست می شه»
«سعی می کنم»این را گفتم و واقعا هم خیال داشتم این کار رو بکنم
در بین گاراژ و آشپزخانه یکمرتبه باز شد و پدر که با هر دستش یکی از چمدان ها اتن را گرفته بود وارد آشپزخانه شد و گفت:«خب عضو جدید خانواده رسید»
اتن با نیش باز دنبال پدر جست زد تو تو قیافه پسر بچه های دوست داشتنی را دارد قد کوتاه رنگ پریده و موبور است و چشم های آبی براق و دماغ نوک تیز بامزه ای دارد
آن روز شلوار جین کیسه ای و بلوز کلاه دار خاکستری پوشیده بود و یک چیز شل و ولی روی شانه اش انداخته بود وقتی با دقت نگاه کردم دیدم یک آدمک خیمه شب بازی است
- سلام خاله رز
مادر انگشتش را رو به آدمک تکان داد و گفت:«این چیه اتن؟»آدمک چوبی را از روی شانه اش برداشت و آن را بالا گرفت صورت بدترکیب و چشم های نقاشی شده ی آبی رنگی داشت گوشه لب پایینش پریده بود و لبخند زشتی روی لب هایش بود
اتن گفت:«این آقای بدبوی دوست صمیمی منه»
تو دلم گفتم بیچاره با چی دوست شده اما زورکی لبخند زدم و گفتم:«چطوری اتن»
اتن تندی آمد طرف من و به آدمک گفت:«آقای بد بوی به دختر خاله من بریتنی سلام کن»
آمدنش را دیدم اما نتوانستم به موقع خودم را بکشم کنار دست چوبی آدمک سریع تاب خورد و با صدای بلند محکم کوبید روی پیشانی من

این داستان ادامه دارد
قسمت بعدی برای 3 نظر



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 29 شهریور 1395 10:41 ق.ظ