تبلیغات
دنیای من - انتقام آدمک زنده قسمت دوم

انتقام آدمک زنده قسمت دوم

دوشنبه 29 شهریور 1395 08:23 ق.ظ

نویسنده : ریون !!!
مرسی از نظر هاتون
 این هم قسمت دوم
برو ادامه

دو هفته قبل از آن فکرم به چیز های دیگری مشغول بود و اصلا به فکر گورستان قدیمی ته خیابانمان نبودم گرفتاری های دیگری داشتم

یعنی یک مشکل بزرگ که اسمش اتن بود

اتن پسرخاله من است و درست نیست آدم از پسر خاله اش متنفر باشد پس بگذارید این طوری بگویم که بین آدم های کره زمین او جزو آدم های مورد علاقه من نیست

من عاشق این هستم که برای همه چیز فهرست درست کنم و اگر یک فهرست از 5000 آدم موردعلاقه ام در تمام دنیا درست کنم اسم اتن در آن فهرست نیست

گرفتید؟؟

شب شنبه بود و چیزی به شام نمانده بود تو اتاق جدید لب تختم نشسته بودم

چرا اتاق جدید؟

چون پدر و مادر مرا با لگد از اتاق زیرشیروانی خوشگل و نازنینم انداخته بودند بیرون که برای اتن جایی درست کنند حالا من مجبور بودم تو اتاق خیاطی مادر بخوابم تازه چرخ خیاطی هم هنوز کنار دیوار بود فکر میکنید چقدر جا داشتم تقریبا هیچی

لب تخت نشسته بودم و با موبایلم با مالی حرف می زدم گمانم مالی تنها کسی است که می فهمد اتن چه موجود مزاحمی است چون افتخار دیدنش را داشته و دو تا زانوی کبود هم نشان افتخار این ملاقات بوده

نمی دانم کی به اتن گفته که لگد زدن به مردم کار بامزه ای است

من و مالی مثل دو تا خواهریم اگر اسم مالی مالوی را ببرید باید پشت سرش اسم من بریتنی کرازبی را هم ببرید هر دومان دوازده سال داریم تو یک خیابان زندگی می کنیم و از کلاس سوم تا حالا همیشه با هم تو یک کلاس بودیم هردوی ما طراحی و نقاشی را دوست داریم هر دو دوست داریم برای همه چیز فهرست درست کنیم و همیشه جمله های همدیگر را تمام می کنیم درست مثل اینکه هر دومان یک مغز داشته باشیم

مالی یک کمی از من ورزشکار تر و بلند تر است هر دو مو های مسی رنگ داریم اما مو های کمی روشن تر و دالبری تر است چشم هایمان هم قهوه ای است

من اهل خوشمزگی هستم اما خنداندن مالی کار آسانی نیست از من جدی تر است چون پدر و مادرش از هم جدا شده اند و او با پدرش زندگی می کند پدرش زیاد به مسافرت می رود و یک کمی هم خل وچل هست برای همین مالی فکر می کند خودش باید نقش آدم بزرگ را توی خانه داشته باشد

من خیلی راجع به این موضوع فکر کردم

یک بار که فهرست صفت های خوب و بدم را نوشتم فهمیدم یکی از صفت های خوب من این است که خیلی سعی می کنم دوستانم را درک کنم

خیلی پر چانگی کردم برگردیم سر تلفن من و مالی:«نمی تونم بیام اون بچه لوس و ننر داره می آد اینجا پدرم رفته از ایستگاه بیاردش»

مالی صدایی از خودش در آورد و گفت:«شاید شانس بیاری به اتوبوس نرسیده باشه اصلا برای چی می آد پیش شما بمونه؟»

- پدر و مادرش باید برای یک کاری می رفتند سفر حتی قراره بیاد مدرسه ما گمانم کلاس سومه

- اون بچه مردم آزاره مرض روانی داره خوبه تا وقتی اینجاست تو بیایی خونه ما بمونی

چشم هایم را چپ کردم و گفتم:«آره حتما تو گفتی و مادر هم قبول کرد»

- چرا که نه خودش می دونه تو از این بچه متنفری

- خانم رو باش تازه از من توقع دارند چون اتن زندگی سختی داشته دلم هم براش بسوزه می دونی پدر و مادرش یک مدت بدجوری مریض بودند و اصلا بهش نمی رسیدند

- آره یادمه

- برای همین پدر و مادر توقع دارند من خیلی بهش برسم هر ده دقیقه یک بار یادم می اندازند که باید باهاش مهربون باشم

- الو یعنی خبر ندارند این آقا پسر وقتی بزرگ تر ها حواسشون نیست به مردم جفتک می اندازه خبر ندارند اون روز چند دفعه برای تو جفت پا گرفت که از پله ها بیفتی پایین بهشون نگفتی که به تو حقه زد و مجبورت کرد ساندویچی که توش مگس مرده بود بخوری

- باورشون نمی شه این بچه چقدر لوس و بی تربیته دفعه آخری که پیش ما مونده بود افتاد به جون کامپیوتر من و همه یادداشت ها و جزوه هایی رو که از اول ترم نوشته بودم پاک کرد اول گفت تصادفی بوده بعد هم زد زیر خنده

- گیر چه جانوری افتادی

با ناله گفتم:«چه کار کنم مالی این دفعه می خواد چند هفته اینجا بمونه»

«وااااااییییییییییییی»همان وقت صدای کر کننده ای از پایین آمد فریادم هوا رفت چیزی نمانده بود گوشی از دستم بیفتد

یعنی اتن به همین زودی رسید؟

این داستان ادامه دارد

برای قسمت بعدی 3 نظر




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 29 شهریور 1395 08:29 ق.ظ