تبلیغات
دنیای من - انتقام آدمک زنده قسمت اول

انتقام آدمک زنده قسمت اول

یکشنبه 28 شهریور 1395 10:51 ق.ظ

نویسنده : ریون !!!
همون داستانی که قولش را داده بودم
از زبون بریتنی کرازبی
برو ادامه

لابد از تعجب شاخ در می آورید که چرا من و دوست صمیمی ام مالی مالوی دیروقت شب تو آن گورستان قدیمی بودیم
وقتی فکر می کردم من و مالی چه نقشه ای داریم پشتم می لرزیدباد لا به لای درخت ها زوزه می کشید و برق با خط های کج و کوله اش آسمان را می شکافت
وقتی ماه رفت زیر ابر ها دست هایم را دور خودم پیچیدم و یواش گفتم:«بجنب مالی الان توفان می شه»
-من می جنبم بریتنی اما زمین خیلی سفته
من و مالی داشتیم قبر می کندیمنوبتی کار می کردیم یک نفر با بیل زمین را می کند آن یکی نگهبانی می داد
قطره های سرد باران روی پیشانی ام افتاد چشم از نرده های چوبی و کوتاه نزدیک خیابان برنمی داشتمهیچ خبری نبود تنها صدایی که می آمد صدای کشیده شدن بیل روی خاک و غرش رعد بود که از دور می آمد
سنگ قبری که رو به رویم بود تو باد تکان خورد و جرقی صدا کرد
نفسم را نگه داشتم یکمرتبه این منظره جلو چشمم مجسم شد  که سنگ می افتد کنار و یک نفر از زیر سنگ خودش را می کشد بیرون
خیلی خوب قبول دارم من خیلی خیالاتی هستمهمه هم این را می دانند
مادرم همیشه می گوید تو یا نویسنده می شوی یا دیوانهخیلی هم از این حرف خودش حال می کند چون به نظرش خیلی بامزه می آید
تخیل قوی بعضی وقت ها خیلی خوب است و بعضی وقت ها آدم را واقعا می ترساند
مثل آن شب
مالی از بیل زدن دست برداشت که موهایش را از صورتش کنار بزند دانه های باران با صدا روی برگ های خشک روی زمین می چکید
مالی با صدای خش خشی گفت:«بریتنی فکر می کنی گودی اش بس باشه»
یک نگاه به تابوت شیشه ای روی زمین انداختم و گفتم:«باز هم بکنباید روش رو حسابی بپوشونیم»
دوباره رو به خیابان برگشتم دیروقت شب بود و خانه های دور و بر ساکت و تاریک بودند ولی اگر یک نفر با ماشین رد می شد و ما را می دید چه می شد؟
چه جوری می توانستیم توضیح بدهیم که برای چی قبر می کنیم؟چه جوری می توانستیم توضیح بدهیم آنجا چه کار می کنیم؟
مالی غرغری کرد و بیل را تو خاک فرو کرد
صدای خرچ خرچی روی برگ های خشک آمد نفسم را حبس کردم و گوش دادم صدای پا یک نفر با قدم های تند به سمت ما می آمد
یواش گفتم:«مالی»
آن وقت چشمم به یک دسته راکون افتاد که پشت سر هم ردیف شده بودند بدنشان را تقریبا به زمین چسبانده بودند و با عجله حرکت می کردند چشم هایشان تو تاریکی برق می زد و پشم های سیاه صورتشان طوری بود که آدم خیال می کرد ماسک زده اند
با دیدن ما سر جایشان ایستادند و بدن هایشان را بالا کشیدند
با خودم فکر کردم راکون ها به آدم حمله می کنند
به نظر گرسنه می آمدند تو خیالم دیدم که راکون ها می ریزند رو سر من و مالی و با چنگ و دندان به جانمان می افتند آسمان برق زد و تو نورش توانستم آنها را بهتر ببینم همه شان به تابوت شیشه ای زل زده بودند یعنی فکر می کردند تو آن تابوت غذا پیدا ی شود
همان وقت صدای رعد بلند شد و آنها را از جا پراند سر دسته شان با سرعت از ما دور شد و بقیه دنبالش رفتند
پشتم لرزید باران را از روی پیشانی ام پاک کردم مالی بیل را داد دست من و گفت:«بگیر نوبت توستتقریبا حاضره»
دسته چوبی بیل دستم را خراشید خاکی را که به بیل چسبیده بود با پا کنار پراندم و رفتم کنار سوراخ کم عمقی که مالی کنده بود:«اینجا دیگه هیچ کس پیداش نمی کنهوقتی اینجا دفنش کنیم دیگه از دستش راحتیم»
مالی جواب نداد
برگشتم و دیدم مالی با دهن باز به سنگ قبری که کنارمان بود زل زده بود با دستش قبر را نشان داد و گفت:«بریت......»
آن وقت بود که صدای جرق سنگ را شنیدم و بعد دست سفید و بی رنگی یواش یواش از قبر بیرون آمد
نه وقتی برای جنبیدن داشتم نه وقتی برای جیغ کشیدن بی حرکت ایستادم و با چشم های از حدقه درآمده پیچیدن آن دست سرد و استخوانی را دور مچ پایم تماشا کردم
تازه آن وقت بود که شروع کردم به فریاد زدن.
این داستان ادامه دارد
برای قسمت بعد 3 نظر می خوام



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 28 شهریور 1395 05:43 ب.ظ